تبليغاتX
... و این نیز می گذرد ...

... و این نیز می گذرد ...

هم نفس ...

حاشا مکن دل را عاشق تر از ما نیست
تنها بگو این عشق پای تو هست یا نیست
افتاده ام در دام تو با این دل خسته
چشمی که آهو می کشد راه مرا بسته
غم دیوانه واری دارد این عشق
چه شیرین انتظاری دارد این عشق
ببین هرجا دل درد آشنای خسته ای هست
اگر کهنه اگر نو یادگاری دارد این عشق
غم دیوانه واری دارد این عشق
چه شیرین انتظاری دارد این عشق
ببین هرجا دل درد آشنای خسته ای هست
اگر کهنه اگر نو یادگاری دارد این عشق

حاشا مکن دل را عاشق تر از ما نیست
تنها بگو این عشق پای تو هست یا نیست
افتاده ام در دام تو با این دل خسته
چشمی که آهو می کشد راه مرا بسته
اگرچه زندگی هرگز به کام عاشقان نیست
برای زندگی عاشق تر از ما در جهان نیست
دل را از عشق شعله ور کن
ما را از دل بی خبر کن
دل را از عشق شعله ور کن
ما را از دل بی خبر کن

چون شب عاشقان روشن باش
ماه من تا ابد با من باش
چون شب عاشقان روشن باش
ماه من تا ابد با من باش ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ساعت توسط مونا |

چارلی چاپلین :)

  بهترین لحظات زندگی از نظر چارلی چاپلین :


To fall in love

عاشق شدن 


To laugh until it hurts your stomach

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری


To go for a vacation to some pretty place.

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


To clear your last exam

آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.


کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year.


توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.


برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason.

بدون دلیل بخندی


To accidentally hear somebody say something good about you.

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره


To be part of a team.

عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.


از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends.

دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


See an old friend again and to feel that the things have not changed.

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......


یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی

و بخندی و ....... باز هم بخندی ...



These are the best moments of life....

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.

قدرشون روبدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد..


وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن

به تو نشان میده

تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.

)چارلی‌ چاپلین)




+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391 ساعت توسط مونا |

عاشق منم ...

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)


+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391 ساعت توسط مونا |

یا مولا ...


در دیده بجای خواب آبست مرا

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

زیرا که به دیدنت شتابست مرا

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

گویند بخواب تا که به خوابش بینی

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای بیخبران چه وقت خواب است مرا

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای لاله تو همرنگ رخ یار منی

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای غنچه تو چون دهان یار منی

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

ای ماه اگر مثل شکر خنده کنی

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

گویند که نگار شکر گفتار منی


بلبل به سر چشمه به چکار  آمده‌ای

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

یا تشنه شده‌ای یا به شکار آمده‌ای

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

نی تشنه شدی نی به شکار آمده‌ای

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده

دیوانه شده‌ای دیدن یار آمده‌‌ای

یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده


 " پیشاپیش سال نو بر دوستان خوبم مبارک :) :) "


+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390 ساعت توسط مونا |

هستم اگر میروم ...


ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »


(( محمد اقبال لاهوری ))


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

- (( موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !

بر سر دوشت، چو من،

کوه دماوند نیست !

« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . ))

 

فریدون مشیری


+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390 ساعت توسط مونا |

نگاهت ...


تا تو نگاه میکنی، کار من آه کردن است


ای به فدای چشم تو.. این چه نگاه کردن است ...


+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390 ساعت توسط مونا |

دلاویـــــــــــــــــــــزترین :)


    دلاویزترین


  ازدلاویزترین روز جهان،

 خاطره ها با من هست،

به شما ارزانی:

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود.

من به دیدار سحر میرفتم

میگشودم پر و میرفتم و میگفتم : (های!

بسرای ای دل شیدا،بسرای.

این دلافروزترین روز جهان را بنگر!

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!

آسمان،یاس،سحر،ماه،نسیم،

روح در جسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها،بسرای!

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی،پنجره ای را،بسرای!

بسرای...)

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان میرفتم!

در افق،پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر،

غنچه ها می شد باز.

غنچه ها می شد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!

چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن!

خورشید!

چه فروغی به جهان می بخشید!

چه شکوهی...!

همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!

دو کبوتر در اوج

بال در بال گذر می کردند

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.

مرغ دریائی،با جفت خود،از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای میپرورد،

هدیه ای می آورد

برگ هایش کم کم باز شدند!

برگ ها باز شدند:

((....یافتم !یافتم ! آن نکته که می خواستمش!

با شکوفائی خورشید و،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش!

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام:

(دوستت دارم) را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!

این گل سرخ من است!

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن!

که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم ،به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید.))

تو هم ،ای خوب من!این نکته به تکرار بگو!

این دلاویزترین شعر جهان را،همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار،که صد بار بگو!

(دوستم داری؟)را از من بسیار بپرس!

                                               (دوستت دارم)را با من بسیار بگو...


+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390 ساعت توسط مونا |

طعم زندگی...


از طرف معصومه معتمدی:


با دیدن این تصاویر کمی به خود می آییم و برای چند لحظه ای تمام نداشته هایمان

را فراموش می کنیم.

ما همیشه به دیگران غبطه می خوریم و تمام داشته های خود را نادیده می گیریم،

مگر اینکه گاهگاهی کسی را ببینیم که از موهبتی محروم است آنموقع شاید

کمی خدا را به خاطر داشته هایمان شکر کنیم.

ما فراموش می کنیم که نباید به حال کسی غبطه بخوریم،

از یاد می بریم که باید از همان چیزی که هستیم و داریم نهایت استفاده را بکنیم و

شاد باشیم و خدا را شکر کنیم.

این مقدمه ای بود برای تصاویری که در زیر آورده ام،ت

صاویری که انسان را تکان می دهد و باعث می شوداگرچه برای چند لحظه به خود بیاییم.

من با دیدن این تصاویر واقعا ناراحت شدم و احساس کردم انسانهای سالم چه دلایل محکمی

برای شادی و خوشبختی دارند اما از آن بی خبرند!


احمد و فاطمه هر دو معلول هستند، احمد از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا معلول است.

احمد و فاطمه حالا یک سال است که با هم ازدواج کرده اند و با تمام محدودیتها یکدیگر

را پذیرفته اند.احمد پای هرگز نداشته فاطمه را جبران می کند و فاطمه دست هرگز

نداشته احمد را.

این دو چه زیبا معنی زندگی را درک کرده اند و با هم شاد و خوشبخت اند.


احمد در حال انجام کار هنری به وسیله پایش



فاطمه در حال شستن ظروف در آشپزخانه منزل



احمد در حال شانه کردن موهايش بوسيله پا



فاطمه در بستن موهاي احمد به او کمک مي‌کند



احمد در حال اتو کردن لباس‌هايش



فاطمه در حال زدن ادکلن به لباس‌هاي احمد پيش از خروج از خانه



فاطمه و احمد در راه کارگاه موسيقي دربخش کارگاه‌هاي توانبخشي آسايشگاه



احمد و دوستش مرتضي در حال تمرين قطعه‌اي موسيقي



احمد و فاطمه در کارهاي خانه به يکديگر کمک مي‌کنند



احمد و فاطمه در حال گپ زدن و مرور عکس‌هاي عروسيشان



احمد جوان پر شور و دوست داشتني، هر از گاهي، در سکوتي دوست داشتني با خدايش خلوت مي‌کند



فاطمه در آرامشي دوست داشتني به ترانه‌اي که احمد براي او مي‌خواند، گوش مي‌دهد


.......................................................................................................................


+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390 ساعت توسط مونا |

آغاز پایان ...


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

آغاز کسی باش که پایان تو باشد...




+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390 ساعت توسط مونا |

این نیز میگذرد ...



به حباب نگران لب يك رود قسم

 

و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت

 

غصه هم خواهد رفت آن چناني كه فقط خاطره اي خواهند ماند ...

 

لحظه ها عريانند

 

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

 

تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شدست

 

تو اگر لبخند زني

 

آن هم به تو لبخند مي زند

 

و اگر بغض كني

 

...واي از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد...


+ نوشته شده در شنبه 17 دی1390 ساعت توسط مونا |

و این من ...


روزهای گذرا ...

و باز هم امتحان ...


چرا هرچه بزرگ تر میشوم زمان برایم سریع تر میگذرد؟!

خدایا در دلم آشوب میشود گاهی ...

وقتی به زمانی که گذشته نگاه میکنم میبینم که زندگی برایم سرشار از امتحان بوده ..

گاهی بعد از امتحان شاد و گاهی غمگین ...

خدایا چگونه درس زندگی را بخوانیم؟!

جزوه ای... کتابی... چیزی برایمان بفرست... خدایا دنیا زیر ذره بین است چگونه تقلب کنم؟!

فقط شما میتوانی کمکم کنی... خدایا پس فقط به شما پناه می آورم و تنها از شما یاری میخواهم...

من یتوکل علی الله...فهو حسبه...

 هرکس به خدا توکل کند...پس او برایش کافیست...

خدایا آرامش میخواهم ... آرامم کنید...

الا بذکر الله تطمئن القلوب...

یاد خدا آرامش بخش دلهاست...

...................................................................................................

زهره ی مهربون و ماهم :

از صمیم قلب مارو همدرد خودت بدون عزیزم..

" برای مادر بزرگ خوب و مهربونت آمرزش و برای

خانوادتون صبر از خدا میخوام " 


+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390 ساعت توسط مونا |

خانه ام ...

           
                   پشت پلک‌هات خانه کرده‌ام...

                       حالا هرچه می‌خواهی

                        چشم‌هایت را ببند!

                 
                                                                        ( رضا کاظمی )






+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390 ساعت توسط مونا |

.......


خدایا به من صبر بدهید تا بتوانم دنیا را تحمل کنم ...


                                  " آمین "




+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390 ساعت توسط مونا |

خــــــــدا هست ...


ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

 
بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست ...

+ نوشته شده در جمعه 4 آذر1390 ساعت توسط مونا |

رفتی پیش خدا ... تو را می سپارم به دامان دریا ...

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن



خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه



خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته



تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا



به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد



خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه


برای حمیرای عزیزم که دیگر در این دنیا نیست.. شب از این دیار رفتنت..

تو را به خدایی می سپارم که هم نور است هم مهر است هم عشق ...


+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390 ساعت توسط مونا |

آتشی در سینه دارم...

آتـــشـــــی در سـیـــنــــــه دارم جـــــاودانـــی


عـمـــر مــن مـرگیـســت نـامــش زنــدگــانـــی

...

رحمتــی کــن کــز غـمــت جـــان مـی‌سپـــارم


بـیـــش از ایـن مـن طـاقــــت هــجـــران نــدارم

...

کـی نهـی بـر سـرم پـای ای پــری از وفــاداری


شد تمام اشک من بس در غمت کرده‌ام زاری

...

نــوگـلـــــی زیـبـــــا بـــود حـســـن و جــوانـــی


عطــر آن گــل رحـمـــت اســت و مهــربــانـــی

...

نــا پـسـنـــدیــــــده بــــود دل شـکــســتــــــن


رشـتــــــه‌ی الـفــــت و یـــاری گـســســتـــــن

...

کــی کـنـــی ای پــری تـــرک سـتـمــگــــــری؟


می‌فکنـــی نظـری آخــر به چشــم ژالــه بــارم

...

گـــر چـــه نـــــاز دلــبـــــــــران دل تـــــازه دارد


نـــــــاز هـــــم بـــــر دل مـــــن انـــــــدازه دارد

...

حـیــــفُ گــر تـرحمــی نمی‌کنـی بر حــال زارم


جـز دمـی کـه بگـذرد کـه بگـذرد از چــاره کارم

...

دانمـــت که بر سـرم گـذر کنـی به‌رحمــت امـا


آن زمان کـه بر کشــد گیاه غـم سـر از مــزارم

...

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390 ساعت توسط مونا |